تبليغاتX
کلبه تنهایی"یه عاشق"



گفتي مثل يه كوه پشت سرتم،بهم تكيه كن

تكيه كردم،اما افتادم،آخه فقط غبار بودي

گفتي زمين زير پاتم،محكم قدم بردار

محكم برداشتم،اما خوردم زمين،آخه تو يخ بودي

گفتي چترتم،برو زير بارون

رفتم،اما خيس شدم،آخه تو بسته بودي

گفتي خودكارتم،بنويس هرچه دل تنگت مي خواهد

نوشتم،اما ننوشت،آخه تو تموم شده بودي

گفتي سنگ صبورتم،باهام حرف بزن

حرف زدم،اما خورد شدم،آخه تو كلوخ بودي

گفتي جا سويچيتم،كليدت رو بده به من

دادم،اما خسته شدم،آخه تو دلم رو واسه همه باز كردي

گفتي قاب عكستم،عكست رو بده من

دادم،اما شکستم،آخه وقتي قاب افتاد شكست

زير عكسم،عكس يكي ديگه بود

گفتي رفيقتم،بزن قدش

زدم،اما تو محو شدي،آخه تو حباب بودي

حالا من ميگم:هي رفيق پاشو از خواب،سرتو از رو شونم بردار...

چيه ؟فكر كردي خواستم با بهم زدن خوابت تلافي كنم ؟

نه ! خواستم بگم رسيديم ته خط، كل مسير خواب بودي

مسير رفاقت...

+ نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط تنها |




.
+ نوشته شده در سه شنبه 9 اسفند1390ساعت 9:30 قبل از ظهر توسط تنها |




یك گرافیك‌كار فرانسوی دست به ساخت تصویر انیمیشن تركیبی زده كه صدها چهره را به طور یکپارچه و پشت سر هم در یك تصویر جمع كرده است.
در این تصاویر با چهره‌های پیر و جوان، خندان و جدی روبرو می‌شویم كه به طور چشمگیری وسعت داده شده و منقبض می‌شوند. چهره‌های زنانه به چهره مردانی با سبیل چخماقی و نوجوانان كك ‌و مكی با پوزخندی بر چهره تبدیل می‌شوند.
+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 11:16 بعد از ظهر توسط تنها |





من چه ساده از برابرت گذشته ام

تو همیشه ناب بوده ای

تو برای روح تشنه ام

بهترین جواب بوده ای

تو به شعرهای قلب من

شور و حال تازه داده ای

با قنوت عشق خود به من

رویشی دوباره داده ای

من همیشه در برابرت

کوچک و حقیر بوده ام

تو رها ز دام ها و من

از ازل اسیر بوده ام

تو بهار روشنی و نور

من خزان بی جوانه ام

دست های من به سوی توست

ای تو بهترین بهانه ام!

+ نوشته شده در دوشنبه 8 اسفند1390ساعت 11:5 بعد از ظهر توسط تنها |



 

+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 5:7 بعد از ظهر توسط تنها |



عشق هم دعاست و هم نفرین

دعاست،آن زمان که در هوای زیبایش خوش وخرمی

نفرین است آنگاه که به آن نمیرسی

وچه دردی بیشتر از اینکه ازهمان نخست میدانی نخواهیش یافت

ولی به بودنش عادت میکنی؟

پس

اگر کسی را دوست میداری

دعا کن عاشق شود

واگر از کسی متنفری

دعا کن عاشق شود

که این درد لا علاج است......

+ نوشته شده در سه شنبه 2 اسفند1390ساعت 5:5 بعد از ظهر توسط تنها |



حتما برو به ادامه مطلب

>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1390ساعت 9:6 قبل از ظهر توسط تنها |



برای سوزاندن جنگل کافيست


به قلب جنگل کبریتی روشن کنی


برای خاموش کردن آتش فروزان عشق


کافيست تا باران اشک تمساح بباری


و برای خواباندن نیش یک قلم


کافيست چند بیل خاک بر او بریزی


اما
اگر جنگل را کبریت سوزاندی

دودش ملتی را می گریاند

اگر آتش عشق را با اشک تمساح خاموش کنی

کینه اش دلت را می سوزاند


و اگر قلم را در خاک دفن کنی


میلیونها قلم جوانه میزند ...

+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 12:57 بعد از ظهر توسط تنها |



 
+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط تنها |



+ نوشته شده در شنبه 29 بهمن1390ساعت 12:54 بعد از ظهر توسط تنها |



 

یه شب دیدم که عشق من،

پنهونی گریه می کنه انگاری من قفس شدم ،

زندونی گریه می کنه دیدم دلش می خوادبره

طاقت موندن نداره دیدم می خو اد پر بگیره ،

بره و تنهام بذاره منم گذاشتم که بره ،

گفتم اونم یه آدمه لحظه رفتنش می گفت ،

تا همیشه به یادمه خوب یادمه گفتم بهش،

برو به فکر من نباش اون رفت وسال هامیگذره

اما دلم تنگه براش اما حالا دلم می خواد ،

خاطره هام یادش نیاد دوباره عاشقم نشه ،

دوباره باز منو نخواد خدا کنه یادش بره ،

خاطره های رنگی رو یروزی از یادش بره ،

عشق به اون قشنگی روخداکنه یادش بره

باغ کنار برکه رو اون کلبه قدیمی رو ،

اون شبای معرکه رو نه هنوز یادم نرفت ،

گفتم برو به پام نسوز اما حالا دلم نمی خواد بدونه عاشقم هنوز...

+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط تنها |



بیشتر از آنچه تصور کنی خیانت دیده ام

و بیشتر از آنچه باور کنی قلبم را شکسته اند

اما تو نه خیانت کردی و نه قلبم را شکستی

تو جگرم را آتش زدی

زبانم میگوید:

به امید روزی که روزگارت سیاه تر از پر کلاغ

تیره تر از غروب و غمگین تر از غم جدایی باشد

اما دلم میگوید:

به امید روزی که آشیانت بالاتر از آشیان عقاب

چشم انداز نگاهت زیباتر از بهشت

بر لبانت لبخند

و صد هزار پری کنیزت باشد


+ نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1390ساعت 10:54 قبل از ظهر توسط تنها |



امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو

امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم

خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم

زيرا هميشه دل تنگ بودم

امروز خنده هايم بلند بود

و قلبم پر از شادي

انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود

كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد

كاش زندگي دو صفحه داشت

صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من

وهيچ كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت

وكيبورد هم كار دل را مي كرد

كاش زندگي فقط همين بود فقط همين

كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن

كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد

تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني

كاش مي شد فاصله را از بين برد

تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد

اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است

و باور اين كه كسي دوستت دارد

كاش مي شد همه چيز را باور كرد

حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...

اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود

كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد

كاش همه چيز حقيقت داشت

حتي يك عشق مجازي

+ نوشته شده در یکشنبه 11 دی1390ساعت 11:36 قبل از ظهر توسط تنها |



یادمان باشد که:او که زیر سایه دیگری راه می‌رود، خودش سایه‌ای ندارد.

یادمان باشد که: هر روز باید تمرین کرد دل کندن از زندگی را.

یادمان باشد که: زخم نیست آنچه درد می‌آورد، عفونت است.

یادمان باشد که: در حرکت همیشه افق‌های تازه هست.

یادمان باشد که: دست به کاری نزنم که نتوانم آن را برای دیگران تعریف کنم.

یادمان باشد که: آنها که دوستشان می‌دارم می‌توانند دوستم نداشته باشند.

یادمان باشد که: فرار؛ راه به دخمه‌ای می‌برد برای پنهان شدن نه آزادی.

یادمان باشد که: باورهایم شاید دروغ باشند.

یادمان باشد که: لبخندم را توى آیینه جا نگذارم.

یادمان باشد که: آرزوهای انجام نیافته دست زندگی را گرفته‌اند و او را راه می‌برند.

یادمان باشد که: لزومی ندارد همان قدر که تو برای من عزیزی، من هم برایت عزیز باشم.

یادمان باشد که: محبتی که به دیگری می‌کنم ارضای نیاز به نمایش گذاشتن مهر خودم نباشد.

یادمان باشد که: اندک است تنهایی من در مقایسه با تنهایی خورشید.


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت 10:8 قبل از ظهر توسط تنها |




>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 3 دی1390ساعت 10:43 قبل از ظهر توسط تنها |




وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟
       ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه 27 آذر1390ساعت 10:33 بعد از ظهر توسط تنها |



ازت متنفرم عشق من

علاقه و محبت شدیدی که سابقا به تو ابراز می کردم
دروغ و بی اساس بود و در حقیقت نفرت من نسبت به تو
روز به روز بیشتر میشود و هرچه تو را بیشتر می شناسم
به دورویی و دورنگی تو بیشتر پی می برم و
این احساس در قلبم جای می گیرد که بالاخره باید
از هم جدا شویم و دیگر به هیچ وجه حاضر نیستم که
روزی شریک زندگی تو باشم
اگرچه دوستی با برگها بهاری کوتاه بود ولی
بسیاری از اوراق و صفحات زندگی تو برای من روشن شده و مطمئن هستم که
جز تظاهر و دورویی چیز دیگری نیست
اگر دوستی ما سر بگیرد تمام عمر را
با پشیمانی خواهم گریست و اگرچه افسانه ی آشنایی ما غیر از این باشد از هم جدا
خوشبخت می شویم و حالا لازم است بگویم
این موضوع را هیچ وقت فراموش نکن و مطمئن باش
این نامه را سرسری نمی نویسم و چقدر ناراحت کننده است اگر
در صدد دوستی با من باشی بنابراین من از تو می خواهم
جواب نامه را ندهی چون نامه ی تو سراسر از

دروغ و تظاهر و خالی از هر گونه
محبت و علاقه است و تصمیم گرفتم برای همیشه
تو و یادگار عشقت را فراموش کنم چون دیگر به هیچ وجه نمی توانم
دوستت داشته باشم و شریک زندگی تو باشم

(((حالا اگر می خواهی به علاقه و محبت من نسبت به خودت پی ببری نامه ای را که نوشتم دوباره یک خط درمیان بخوان)))

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 آذر1390ساعت 12:43 بعد از ظهر توسط تنها |



همیشه مادر را به مداد تشبیه میکردم
که با هر بار تراشیده شدن، کوچک و کوچک تر میشود
ولی پدر...
یک خودکار شکیل و زیباست که در ظاهر ابهتش را همیشه حفظ میکند
خم به ابرو نمیاورد و خیلی سخت تر از این حرفهاست
فقط هیچ کس نمیبیند و نمیداند که چقدر دیگر میتواند بنویسد
بیایید قدردان باشیم
+ نوشته شده در شنبه 19 آذر1390ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط تنها |



آرزو

همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود ؛ نوبت به او رسید : "دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟" گفت: می خواهم به دیگران یاد بدهم، پس پذیرفته شد! چشمانش رابست، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است. باخودگفت : حتما اشتباهی رخ داده است! من که این را نخواسته بودم؟!

>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 8:39 قبل از ظهر توسط تنها |



دستانی که کمک می کنند پاکتر از دستهایی هستند که رو به آسمان دعا می کنند.
* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید.


* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلکه دشواری رسیدن به سهولت است .


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 12 آذر1390ساعت 8:36 قبل از ظهر توسط تنها |



--اگر دروغ رنگداشت ؛
هر روز شاید ؛
ده ها رنگین کمان در دهان ما نطفه می بست
و بیرنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر شکستن قلب و غرور صداداشت؛
عاشقان سکوت شب را ویران میکردند



>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه 6 آذر1390ساعت 5:11 بعد از ظهر توسط تنها |



دو دریچه دو نگاه دو پنجره
دو رفیق دو همنشین دو هنجره
دو مسافر دو مسیر زندگی
دو عزیز دو همدم همیشگی

با هم از غروب و سایه رد شدیم
غصه ی عاشقی رو بلد شدیم
فکر می کردیم آخر قصه اینه
جز خدا هیشکی ما رو نمی بینه

دو غریبه دو تا قلبه در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین

عاقبت جدا شدن دستای ما
گم شدیم تو غربت غریبه ها
آخر اون همه لبخند و سرود
چشمای پر حسادته زمونه بود

دو غریبه دو تا قلبه در به در
دو تا دلواپس این چشمای تر
دو تا اسم دو خاطره دو نقطه چین
دوتا دور افتاده ی تنها نشین.

+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 9:4 قبل از ظهر توسط تنها |



عشق یك جوشش كور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتنپیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .


عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می كند و تا هر جا كه یك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.



>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت 9:2 قبل از ظهر توسط تنها |



پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون… بعد از یک ماه پسرک مرد… وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر

پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد… دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده… دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد… میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد!


+ نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 9:15 بعد از ظهر توسط تنها |



امشب در خلوت تنهایی ام آهسته بی تو گریستم

کاش صدای هق هق گریه ام را باد به تو می رساند…

تا بدانی که بی تو چه میکشم

کاش قاصدک به تو می گفت که در غیاب تو

رودی از اشک به راه انداخته ام….

و کاش پرنده ی سوخته بال عاشق از جانب من

به تو این پیغام را می رساند که:

امید و آرزوهایم بی تو آهسته آهسته

در حال فرو ریختن است


+ نوشته شده در جمعه 4 آذر1390ساعت 9:0 بعد از ظهر توسط تنها |



خداحافظ همين حالا، همين حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شده چشمام
خداحافظ کمی غمگين، به ياد اون همه ترديد
به ياد آسمونی که منو از چشم تو ميديد
اگه گفتم خداحافظ نه اينکه رفتنت ساده اس
نه اينکه ميشه باور کرد دوباره آخر جاده اس
خداحافظ واسه اينکه نبندی دل به رؤيا ها
بدونی بی تو و با تو، همينه رسم اين دنيا
خداحافظ خداحافظ
همين حالا
خداحافظ............................. و خداحافظ

+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 5:16 بعد از ظهر توسط تنها |



یکی بود یکی نبود .

یک مرد بود که تنها بود .

یک زن بود که او هم تنها بود .

زن به آب رودخانه نگاه میکرد و غمگین بود . مرد به آسمان نگاه میکرد و غمگین بود .

خدا غم آنها را میدید و غمگین بود .

خدا گفت : شما را دوست دارم ، پس همدیگر را دوست بدارید و با هم مهربان باش.


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 5:4 بعد از ظهر توسط تنها |



توجه اگرازقسمتهای رمزدار خواستین دیدن کنید  داخل نظرات ایمیلتون بذاریدتارمزتوسط مدیر وب براتون فرستاده بشه.


>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در دوشنبه 30 آبان1390ساعت 11:46 قبل از ظهر توسط تنها |




>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390ساعت 2:27 بعد از ظهر توسط تنها |



کودکی به مامانش گفت، من واسه تولدم دوچرخه می خوام. بابی پسر خیلی شری بود. همیشه اذیت می کرد. مامانش بهش گفت آیا حقته که این دوچرخه رو برات بگیریم واسه تولدت؟
بابی گفت، آره. مامانش بهش گفت، برو تو اتاق خودت و یه نامه برای خدا بنویس و ازش بخواه به خاطر کارای خوبی که انجام دادی بهت یه دوچرخه بده.

>>> ادامه مطلب <<<
+ نوشته شده در شنبه 28 آبان1390ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط تنها |




 فال حافظ - فروشگاه اینترنتی - قالب وبلاگ